به نام خداوند سبحان

    معجزه جهاد سازنگي در آبادانی روستاها در مقیاس کامیاران

                سالهاست آرزو ميكنم تا خدا حس و حالی بدهد ؛ كه بتوانم از جهاد سازندگي و نقش آن درساخت و آباداني روستاهاي كشورم ؛ در مقياس كامياران بنويسم .

نوشتني نه از نوع همه چيزهايي كه از جهاد سازنگي ميگويند : همه نت را دور زدم . چيزي نيافتم . مطلبي كه بوي عشق دهد . از بس گفتند و تكرار كردند و بد گفتند ؛ دلچسب نبود . شايد به همین علت هست که امروزه و علي رغم اينكه در كتابهاي درسي هم آورده شده ؛ اما باز بچه هاي ما با خدمات وسيع جهاد سازندگي  بيگانه اند .  دلم ميخواهد بنويسم ؛ اما نه به قصد منت . كسي از من نخواسته بنويسم . مطلبي بود كه سالهاست در گلويم گير كرده بود . بگذار هر كسي هر قضاوتي دارد بكند . من مينويسم .اول: به خاطر همه  تلاشگران گرانمايه اي که در جهادسازندگی گمنام و شبانه روز رنج کشیدند ؛ بی منت ساختند ؛ بی هاوار و وبلاگ شهید شدند ؛ و اکنون چیزی از مال دنیا انباشته نکرده ؛ به آرامی مو سپید کرده ؛ پیر میشوند ؛ بازنشسته میشوند ؛ میمیرند و بی آنکه گاها" حتي فرزندانشان بدانند که چه کار سترگی کرده اند ؛ بعضا" شرمنده زن و فرزند ميشوند ؛ سي سال پيش جهادي را براي رفاه و آسايش ملتي شروع كردند و اكنون خودشان در همان وضعيت ؛ روزگار ميگذرانند . و دوم براي آرام كردن دل فرزندان برادر . ( که به گواهي همه اون كساني كه ميشناسندش ؛ كار كرد و خسته نشد . چون عاشقانه كارش را و مردمش را دوست داشت .)  ببخشيد . هدفم اينجا نوشتن قصه و داستان نيست . چارچوبهاي قصه نويسي را هم اصلا" نميخواهم رعايت كنم . من اينگونه فكر ميكنم كه بايد بتوانم خواننده را بر كول ذهنم بگذارم و با خود همسفر كنم به اون سالها كه حالا ديگر پيش رو نيست ؛ و كاري كنم كه او هم مانند من ؛ خود ببيند ؛ حس كند و ... ا

سال 1357 بود .  فضاي اون روزهاي هم كامياران را به خوبي بياد دارم و هم روستاهايش را . كامياران حالا ديگر به لطف چهارراه مشهورش ؛ بزرگترين مركز جمعيتي در ميان اين 200 روستاي پيرامون بود . جاده كرمانشاه به سنندج كه از جنوب تا به شمال ؛ شهر را به دو نيمه تقسيم كرده بود ؛ از محل ميدان سپاه تا كمي بالاتر از چهار راه فعلي دو بانده شده بود ؛ با پياده روهاي بزرگ ؛ كه در هر دو سوي خيابان گسترده شده بود ( همين فضاي فعلي ) . از محل چهار راه به سمت غرب و تا محل ميدان امام شافعي فعلي ؛ خيابان جدول كاري و زير سازي شده بود ؛ اما آسفالت نداشت و دوباره از چهار راه تا محل سه راهي آموزش و پرورش باز به همين منوال خاكي بود . موتورهاي برق قديمي كه بوسيله آنها هر روز از ساعت 4 بعدازظهر تا 12 شب شهر را روشن ميكردند ؛ از دور خارج شده و شهر به خطوط سراسري برق كه از كرمانشاه ميامد و تا سنندج ادامه مي يافت وصل شده بود . اما ديگر هيچ روستايي برق نداشت . حتي در همين شهر كامياران سيستم دفع فاضلاب مناسبي وجود نداشت . در برخي مسيرها كم و بيش لوله گذاري شده بود . برخي ها چاه جاذب داشتند و برخي جاها هم توي كوچه و پشت خانه ها سرگردان رها شده بود . و روستاها خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...

                جاده شوسه اي كامياران را به سمت شيروانه و گردنه كشكمير و روستاهاي مسير سنقر ؛ و يكي هم تا كمي آنسوتر روستاي الك درست شده بود . و تازگي ها و صرفا" به جهت جذب توريسم ؛ جاده شوسه شن ريزي شده اي را شروع كرده بودند به سمت پالنگان و مريوان كه ناتمام مانده بود .

برخي روستاهاي بزرگ مانند شاهيني و موچش و شيروانه و ... داراي مدرسه بودند و بقيه يا فاقد مدرسه و يا مدرسه با حضور يك نفر سرباز معلم كه اون روزها سپاه دانش نام داشت و در محل اطاقكي كاهگلي از خانه هاي روستا كه معمولا" كدخدا در اختيار ميگذاشت تشكيل ميشد . تراكتور هم  تك و توكي در مزارع بود و بسياري از روستاها هنوز با گاو شخم ميزدند . و همين .

                ( همين ؛ همه اون عمران و آبادانيي بود كه در سايه تمدن بزرگ شاهنشاهي ايجاد شده بود ؛ من نميدانم كه  كه چرا در همان روزگار ؛ لبنان بي نفت توانسته بود همه روستاهايش را صاحب آب و برق و جاده آسفالت و مزارعش را آبياري تحت فشار بكند و ما چگونه نتوانسته بوديم؟!!كه نخست وزيرش ( هويدا ) ميگفت اينقد پول داريم كه نميدانيم چگونه خرجش كنيم ؛ در تمام اين سالهاي رنج و با پولهاي برده از اين ملت در سواحل خوش آب و هواي دنيا اطراق كرده و حال با چه رويي انتظار بازگشت به آغوش اين ملت را دارند !؟ )  ما هم به تازگي سوم راهنمايي را تمام كرده و شده بوديم دانش آموز سال اول تنها دبيرستان شهر كه در محل همان راهنمايي قديمي خودمان ايجاد شده بود و نامش ادب بود ؛ اين دبيرستان سه سالي ميشد كه توسط اداره فرهنگ درست شده بود و از آنجا كه از سال اول دانش آموز جذب كرده بود ؛ هنوز دانش آموز سال چهارم نداشت .

                پيش از اين و به علت نبود دبيرستان در كل منطقه ؛ دانش آموزان مستعدي كه توانايي داشتند ؛ بعد از تمام كردن سوم راهنمايي ؛ براي ادامه تحصيل  به شهرهاي كرمانشاه و اكثرا" سنندج ميرفتند و معمولا" هم در هنرستانهاي فني كه شبانه روزي بودند درس ميخواندند و برخي ها در ميانه راه ميماندند و تعداد كمي هم ديپلم گرفته بودند .

                دبيرستان كامياران براي كامياراني ها حكم دانشگاه را داشت ؛ و همه مردم شهر به دبيرستاني ها نگاه از پايين به بالايي داشتند . تعدادي از دانش آموزان سال سوم به واسطه نبود دبيرستان و عدم امكان رفتن به شهرهاي ديگر ؛ چند سالي بود كه با وعده احداث دبيرستان مانده بودند و ما نمي توانستيم  برخي ها را به واسطه كبر سن از دبيرهاي دبيرستان جدا كنيم . سن و سال اونها بالا بود .

                و در همين دبيرستان هم بود كه سال 57 ( و علي رغم استبداد شديدي كه در كامياران اون روزها به وسيله بخشدار وقت و ژاندارمري و برخي خوانين و با استفاده از جهل و ناآگاهي مردم روستاهاي دور و نزديك برپا شده بود و هر روز عده اي چماق به دست را روانه همين چهارراه ميكردند تا شيشه هاي خودروهاي عبوري را خورد كنند و ..). بر عليه رژيم سابق تظاهرات كوچكي برپا شد و اين همه تظاهرات مردم كامياران بود بر عليه رژيم شاهنشاهي ؛ و به همين علت بود كه روز بعد عده اي از همان چماق به دستان كه عمدتا" غير كامياراني بودند ؛ ريختند توي دبيرستان ؛ شيشه ها را خورد كردند ؛ تعداي از معلمين و دانش آموزان را كتك زدند ؛ ميز و صندلي ها رو توي حياط ريختند و ..  و اين شد كه اولياء ؛ از نگراني ؛ بچه هايشان را به دبيرستان نفرستادند و شد تعطيل ؛ تا نوروز همان سال ؛ يعني حتي دو ماه بعد از پيروزي انقلاب . و به همين لطف و علي رغم اينكه ماه ها در كلاس و درس نبوديم ؛ خرداد ماه ؛ همه را قبولي اعلام كردند .  و ... و حوادث بعد از انقلاب كردستان ؛ بوجود آمدن احزاب و گروه هاي مختلف ؛ و سياسي شدن شديد تنها دبيرستان شهر ؛ و رونق بحث ها و گفتگوهاي سياسي  ؛ چفيه و پوتين هاي پلاستيكي و تسبيح ؛ معلم هاي سياسي و سخنراني هاي داغ چپي و مذهبي  ؛  و دسته دسته و حزب حزب شدن دانش اموزان به گونه اي كه در هر مسيري ( چه جذب كومله و دمكرات شدن و چه مذهبي هاي شديد سني و يا مذهبي هاي شيعه ؛ تعدادي از همين معلمين و دانش آموزان ؛ كادر احزاب مختلف شده و كامياران از اون وحدت روستايي اش بيرون آمد ؛ و كينه ها و ... ) و چه دلهاي مهرباني داشتند ؛ مادران كامياراني ؛ كه برايشان مهم نبود كه فرزند آن ديگري در كدام سو و توسط چه گروهي مرگ را چشيده است ؛ در داغ هم شريك بودند و روز نبود كه ماشته بر كول بر مرگ عزيزي به سوگ ننشينند و تسلي دل آن ديگري نباشند .

                يادم ميآيد كه همزمان با اين تحركات وسيع انديشه ؛ خيابان خاكي جدول گذاري شده ؛ مابين چهار راه اصلي شهر و ميدان امام شافعي ؛ به مرور تبديل شد به بازار وسيع خريد و فروش اسلحه ؛ و همانهايي كه تا ديروز چماق هايشان شيشه خودروهاي عبوري را نشانه ميرفت ؛ بازار مكاره شلوغي ايجاد كرده بودند ؛ ابتدا تفنگ هاي سرپر و ته پر قديمي را ميفروختند و به مرور به انواع كلت و كلاشينكف و مسلسل رسيدند . و كمي آن طرف تر ؛  سخنراني ها براي جذب اعضاء ؛ هر روز داغتر ميشد ؛ و ما هم به نصيحت دورانديشانه پدر ؛ مانند اكثر مردم گوشه و حاشيه را انتخاب كرده بوديم كه عاقبت چه ميشود ؟. طي اين مدت و تا بهمن 1358 شهر چند بار دست به دست گشت ؛ نيروهاي انقلابي آمدند و در حسينيه شهر ساكن شدند ؛ و اون طرف تر عده اي به تحصن كه نيروهاي انقلاب بايد بروند و رفتند و اين بار آمدند و ماندگار شدند . هر شب درگيري و جنگ ؛ صداي گلوله و نارنجك و آرپي جي و منفجر شدن بمبهاي دستي زير ديوار خانه ديگري . و كشته شدن تعدادي از بهترين جوانهاي شهر در هر دو سو . درگيري ها به روستاهاي اطراف كشيده شد و هر روز دايره آن وسيعتر و پراكنده تر ميشد ؛ ارامش نسبي برقرار شده بود ؛ تا روزي كه عده اي جوان خودجوش عمدتا" از تهران آمدند ؛ تعدادي از جوانهاي شهر به آنها پيوستند ؛ و جهاد سازنگي شروع شد ؛ بسياري از بيكارهاي اون زمان به اين خيل عظيم پيوستند ؛ كار را ابتدا از داخل شهر كه روزها صحنه درگيري نبود و آرامتر بود شروع كردند ؛ كانال عظيم فاضلاب شهر را ساخته و به پسماند آبهاي سطحي ساماني دادند ؛ مسجد قديمي شهر را كه كاهگلي بود با مصالح جديد بنيان نهادند ؛ براي تعدادي بي خانمان خانه ساختند ؛ چه روزگاري بود ؛ من و فرماندار فعلي شهر ؛ سوار بر كمپرسي هايي كه اكثرا" چند نوبتي مجاني كار ميكردند به آژوان ميزديم و سنگ بار ميزديم . در انباري ميمانديم و لباسها و خواربار اهدايي را دسته بندي كرده و آماده تحويل به خانواده هاي بي بضاعتش ميكرديم . جهاد سازندگي در سايه لطف اخلاص بچه هايش بال درآورده بود . دايره خدماتش روز به روز گسترده تر ميشد . ابتدا سازمان كار مناسبي نداشت ؛ سازماني برايش تعريف كرده و اون را به گروه هاي كوچكي تقسيم كرده بودند ؛ كميته بهداشت ؛ كميته آب ؛ كميته برق ؛ كميته عمران ؛ كميته راهسازي ؛ كميته كشاورزي ؛ دام و .. يك دولت بود براي خودش ؛ دولت كوچك و كارايي كه هر كاري را به سرعت انجام ميداد ؛ از روستاهاي حاشيه شروع كرد . شيروانه ؛ توبره ريز ؛ بلان ؛ بيار و به مرور خدماتش را به روستاهاي دور دست رساند .

                مثل سنگي كه وسط يك حوض آب بندازندش ؛ امواج اين ساختن ها به دور دست ها و حاشيه ها كشيده شد                                                              

  روزهاي اول ؛ آدمهاي فني كم بودند ؛ اما شوق كار كردن بود ؛ به در و ديوار ميزدند تا ياد بگيرند ؛ اين همه تنوع در كار ؛ تخصص هاي خودش را ميخواست ؛ هر كدام از اون كارها ؛ كار خاص يك اداره كل بود .

                برق ؛ يك مديريت ميخواست . آبرساني ؛ راهسازي ؛ ساخت مسجد و ايجاد كتابخانه هاي روستاي و كار فرهنگي كردن ؛ ايجاد شبكه هاي بهداشتي در داخل روستاها ؛ فعاليت اجتماعي چشمگير در تغيير مديريت روستاها كه سالها تحت سيطره كدخداهاي انتخابي خوانين و بخشداران بود و كارشان صرفا" اجباري گيري يا همان معرفي جوانان براي سربازي بود ؛ و انتخاب نمايندگاني با راي مستقيم مردم خود روستا به عنوان شوراي روستا و ايجاد شبكه وسيعي از شوراهاي روستايي كه بتواند ارتباط دهنده روستاييان با نهاد ها و ادارات دولتي ؛ بويژه همين جهاد سازندگي به منظور جلب و هدايت فعاليت هاي عمراني به روستا باشد . فعاليت وسيع در عرصه كشاورزي و معرفي بذور اصلاح شده و .. ايجاد باغات و تلاش وسيع در بهداشتي كردن جايگاه هاي دامي و ساخت مرغداريهاي بزرگ و .. فعاليت در عرصه هاي آبخوانداري ؛ اجراي طرح هاي هادي و ساماندهي به كوچه و معابر روستاهاي بزرگ و ... كارهاي ريز و درشتي بود كه جهاد سازندگي انجام ميداد .

                اينها نمونه اي از فعاليت هاي جهاد سازندگي بود ؛ كه امروزه هر يك عدد آن را يك اداره كل به تنهايي به راه ميبرد و اين در حاليست كه اون فشار اوليه ساخت ديگر نيست و عمده فعاليت آنها معطوف به نگهداري همين ساخت شده هاست .

                استاد حجت ؛ پل ميساخت و پي مدرسه بنا مينهاد ؛ معمار علي اكبر از خانم آباد  ؛ مدرسه ساز شده بود . يادش بخير مرحوم علي مروت از بيار آمده بود و به همراه كاك علي مرادي ؛ هم قسم شده بودند تا با آچارشان ؛ آب آشاميدني در خانه همه روستائيان جاري كنند . مرحوم آبرين كه تكنسيني بازنشسته بود به همراه مرحوم كمري ؛ تند و تند تيربرق كار ميگذاشتند و از آن بالا ميرفتند و سيمهاي برق را به روستاها اتصال ميدادند . كاك مولود هم هر روز لندروري سوار ميشد و خودش را به مسجد روستايي ميرساند تا صحبت كند و راي گيري كه چه كساني شوراي روستا شوند . يوسفي در عمران ؛ رضايي در كشاورزي ؛ رستمي در هيئت هفت نفره و صدور سند زمين هاي مصادره شده خوانين ؛ و . و .

                در جهاد نظافت چي وجود نداشت ؛ هر كسي خود بايد اطاق كارش را جارو و تميز ميكرد ؛ اطاق كار نصف ميشد ؛ يك نصف با موكت و پتو فرش ميشد تا همانجا نماز بخوانند و هر صبحشان را با تلاوت قرآن شروع كنند ؛ و نصف ديگه يك ميز فلزي نيم متري بود ؛ اما اون ميز چه ها نميكرد ! مثل حالا نبود كه طول ميزها كمتر از 2 متر نيست و در مراجعه به هر اداره اي با نميدانم و نيست و برو فردا بيا مواجه بشوي .

                پستي هم به نام دفتردار وجود نداشت ؛ روي دفتر كار هيچكي هم ننوشته بود كه با هماهنگي قبلي وارد شويد ؛ هر دقيقه مراجعه ميكردي ؛ نياز به هماهنگي نداشت ؛ كار بايد انجام ميشد .

مدير و مرئوس هم نداشت ؛ گاه ميديدي مديري را كه كيسه كود بر كول داشت و از بلندي هاي بايسپرنه به بالا ميرفت ؛ و يا پيش گروه روستايياني بود كه به خودياري آمده بودند تا تيرهاي برق را با بازوان توانمندشان از شيب كوه بالا ببرند .

و انصافا" مردم ما ؛ ميشود آنها را در بهترين نقطه از معرفت ؛ نشاط ؛ سرزندگي ؛ مهمان نوازي ؛ انعطاف در تغغير و . و . .. قرارشان داد . كه اگر نبود اين خصوصيات والاي فرهنگي و اخلاقي ؛ اكنون روستاهاي ما هم ميشد ؛ حكايت روستاهاي فلان شهرستان ؛ كه برق و آب و جاده و ... همه چي دارد ؛ اما كسي در آن سكني ندارد و اگر كه روستاهاي ما سرشار از نشاط هست و پر از جوان ؛ تنها و تنها به علت همين خصوصيات خوب اخلاقي مردم ما هست و عشق آنها به خاكشان .

                چه شوري بود و چه عشقي ؛ سني و شيعه تفاوتي نداشت ؛ و لباس ها هم شكل بخصوصي نداشت ؛ ساعت كاري معنا نداشت ؛ فقط كافي بود كه صبح خود را به محل كار برسانند ؛ برگشت در غروب را كار تعيين ميكرد ؛ 5 ؛ 6 ؛ 7 غروب ؛ يازده و دوازده شب ! و گاهي هم كار ايجاب ميكرد تا هفته ها در كوه و جاده بماني و بسازي ؛ و گاهي هم چون شهيدان بهمن فتحي ؛ كيومرث باجلاني و علي عسگر صفري صبح كه سر كار ميرفتند ديگه برگشتي در كار نبود ؛ و مادرانشان فرداي اون روز در پي شان ميرفتند و جنازه نازارشان را به جرم تنها و تنها ساختن ؛ تحويلشان ميدادند .

                روستا به روستا و آبادي به آبادي تبديل شد به جولانگاه دستان سازنده جواناني كه مال همين خاك بودند . روستاهاي مامن و يغواسي و بلوجه و بلان و سرچم و الك و آهنگران و يخته خان و تخته زنگي و لون و كلاته و ... يكي يكي و به سرعت به شبكه هاي برق سراسري پيوستند ؛ حالا ديگر معابر و منازل روستاييان به لطف تلاشهاي همينها روشن شده بود .

                اگركه تا سال قبل زنهاي روستايي ؛ مانند زنهاي ديروز كامياران ؛ بر سر و كول خود تيانه و مشك آب از كاني چرمگ ( جشمه سفيد ) تا به آبادي ميآوردند ؛ امروز ديگر به لطف دستان مرحوم استاد امين ؛ لوله كش جهادي ؛ شير آب و بواقع چشمه اي در وسط حياط خانه خود داشت كه به اختيار ميتوانست هر دقيقه اراده كند آب بردارد .

                مرد روستايي ما ؛ اگر كه تا پيش از انقلاب ؛ آنزمان كه با شروع اولين برف زمستاني و به خواب رفتن گاها" 5 ماهه روستا ؛ در انتقال زن بيمارش و رساندن او به درمانگاه ؛ شرمنده ميشد ؛ اكنون با غرور در جاده ساخته شده  جهاد سازنگي تا كامياران و دسترسي به دكتر ميتاخت .

                آري نازار ؛ روستاهاي ه ديروز ؛ امروز بواسطه ايجاد شبكه هاي دفع بهداشتي ؛  چنان حال و هوايي پيدا كرده كه تو ميتواني روزها در آن بماني . حالا ديگر در روستاهايي مانند الك و سرچي و دولاب و شاهيني  و ... چنان خانه هايي يافت ميشوند كه نمونه هايش مگر در محلات بالاي شهر ...

                يادم ميآيد ؛ سال 55 را ؛ تابستان بود ؛ به اصرار فاميلي به روستاي مرواريد رفتيم و از آنجا سوار بر قاطر او تا روستاي كاظم آباد و به قصد ماندن يك ماهه در روستا و عوض كردن حال و هوا . هنوز مگس هاي درشت كه هيچ كس و هيچ جا از اون درامان نبودي به يادم هست كه چه كامي از من تلخ كردند ؛ همان روز دوم به شدت مريض شدم . شب تب عجيبي داشتم ؛ حاليم نبود ؛ ليواني برداشتم كه از مشك قرار داده شده در راهرو خانه آب بخورم ؛ آبش گرم بود ( هر چند حالا كه خوب فكر ميكنم ؛ آب بد نبود ؛ من داغ بودم . همه خواب بودند ؛ ليوان را برداشته و در دل شب رو به چشمه پايين آبادي كردم . سگهاي آبادي عنقريب شكمم را سفره كنند . به هر حالي بود ؛ خودم را به چشمه رساندم ؛ و آب چشمه هم گرم بود . به ناچار اون بنده خدا ؛ از ترس اينكه مبادا مشكلي براي من پيش آيد ؛ همان شبانه مرا سوار قاطر كرده و دم دماي صبح به روستاي مرواريد رساند ؛ حيوان را به امانت در خانه فاميلي ديگر در مرواريد گذاشت  و از آنجا سوار بر خودروهاي عبوري تا مرا به كامياران و درمانگاه رساند ؛ و چه حالي داشتم من ؛ و چه حالي داشتند ديگر بچه هاي آبادي .

                و اين را نبايد كتمان كرد كه روستاهاي ما در استان كردستان و بالتبع در روستاهاي كامياران ؛ از گذشته هاي دور ؛ بواسطه بافت فرهنگي – مذهبي فوق العاده اي كه داشته اند و وجود مسجد و چشمه و حوض آب و استحمام و دستشويي در وسط ميدان تمام روستاها ؛ وضعيت بسيار مناسب تري به نسبت بقيه روستاهاي كشور داشته و قابل مقايسه با روستاهاي مناطق لرستان و كهكلويه و بختياري و و حتي اصفهان و فارس نبود و به مراتب وضعيت بهتري به نسبت همه آنها داشت و اين تنها و تنها به واسطه غناي فرهنگي آنها در بهداشت و نظافت فردي بود و نه كه لطفي از سوي حكام قبلي ..

 

ساخت شروع شده بود ؛ روزانه ده ها اكيپ از درب جهاد سازندگي هر كدام به مقصد روستايي بيرون ميزدند ؛ گروهي براي برقرساني ميرفتند ؛ گروهي براي آبرساني ؛ گروهي براي ساخت مسجد ؛ گروهي هم براي جاده سازي ؛ گروه هايي هم به مزارع روستا و سركشي به گاو و گوسفندهاي مردم . ميرفتند و غروب خسته به خانه هايشان ميآمدند .

در يك فاصله زماني ده ساله :

: بيش از 70 روستا را از نعمت روشنايي و برق برخوردار كردند

: به بيش از 60 روستاي محوري كامياران جاده دسترسي كشيده شد و مزارع روستاييان به بازارهاي فروش وصل شد .

: مزارع توت فرنگي در روستاهاي اطراف ئاوه لان توسعه پيدا كرد

: روستاهاي سربناو و كوله ساره و سرچي و طا و هنيمن و فارس آباد از يك سو و روستاهاي يمينان و نشور و ... از جاده آسفالته برخوردار شدند .

: پسماند آبهاي سطحي و فاضلاب هاي رها شده 30 روستاي بزرگ در شبكه هاي فاضلاب و بهداشتي جمع آوري شدند .

: در 12 روستا مسجد احداث گرديد .

: چاه هاي كشاورزي مخصوصا" در محور سر ريز و ... رايگان به برق سراسري وصل شدند .

: بيشتر از 50 روستا داراي شبكه هاي آب آشاميدني سالم شدند .

: در برخي از روستاها به كمك بعضي ادارات شتافته و خانه بهداشت و مخابرات ايجاد كردند .

زاغه ها و طويله هاي محل نگهداري حيوانات اهلي و شيرده مانند گاو و گوسفند و بز در تقريبا" تمامي روستاها با مصالح جديد بازسازي و بهسازي شدند .

: با استفاده از تسهيلات بانكي و همياري خود مردم ؛ بيش از 100 مرغداري صنعتي بزرگ ايجاد شد ؛ و كامياران تبديل شد به يكي از شهرستانهاي توليد كننده و صادر كننده مرغ گوشتي .

: بذور جديد وارد مزارع روستاييان شده و حالا ديگر زمين هاي زراعي به حدي عملكردشان بالا رفته بود كه هم قيمت پيدا كرده بود و هم زمينه ماندگاري روستايي را در خود روستا فراهم كرده بود .

: اقلام جديد و پر محصول و زود بازده انواع درختان ميوه وارد باغات ميوه شده و ميوه هايي مانند به و گيلاس و گردو و شليل و زردآلو و ... روانه بازار شد . ( به كامياران ؛ متاسفانه به نام به اصفهان روانه بازار كشورهاي عربي ميشود )

و . و. .

به مرور برخي فعاليت ها از جهاد سازنگي كنده  و تحويل ادارات مربوطه شد . اداره راه اون به نام راه روستايي تحويل اداره راه شد .  آب و فاضلاب روستايي در سازمان كار مستقلي به نام آبفا روستايي سازماندهي شد . كميته برق تحويل وزارت نيرو و مديريت برق شهرستان شد . مساجد تحويل سازمان تبليغات اسلامي و كميته بهداشت اون تعطيل گشت .

ابتدا كميته كشاورزي را جهاد گرفته و تحويل وزارت كشاورزي وقتش دادند و نهايتا" در سال 1379 كل جهادسازندگي را در وزارت كشاورزي ادغام كردند .

حالا ديگر جهادي هاي ديروز در ساختمان شيشه اي وزارت كشاورزي در زيباترين خيابان تهران ( بلوار كشاورز ) جا خوش كرده و هر از گاهي يا كانوني به نام كانون جهادگران برپا كرده و نوميدانه قصد تعميم مديريت جهادي را دارند و يا در تند باد حوادث دولت هاي مختلف متضاد با هم ؛ از گردونه سازندگي خارج ميشوند . هر چند جهادگران كامياراني ؛ بندگان خدا ؛ در جايگاه خود ماندند ؛ هيچكدام رشدي نكردند و بعد از سالها بالخره شاهد اعتماد استان نشين ها شده ؛ و يكي از خودشان را در كوران دو سالي مانده به بازنشستگي در جايگاه مديريتشان قرار دادند .

در جهاد سازنگي هر كسي آمد و به عنوان سرباز و يا قراردادي يه چند سالي ماند وبعدش هم بار و بنديلش را جمع كرد و از جهاد رفت و در جاي ديگري جا خوش كرد ؛ رشد كرد . ( دقت كنيد كه چقدر وزير و وكيل و رئيس بانك و مدير كل و رئيس سازمان و استاندار و فرماندار و طلا فروش داريم كه تنها دليل رشد و ... حضور چند روزه در جهاد سازنگي بوده ؟!! يعني همين كساني كه امروزه حاضر نيستند حتي به تابلو جهاد كشاورزي نيم نگاهي بيندازند !! ) يعني خدمت در جهادسازندگي ؛ شد بهانه اي براي تخته پرتابشان و رشد كردن و دولتمند شدنشان . و هر كسي ماند كه فقط و فقط بايد منتظر پاداش معنويشان و آن هم فقط و فقط با دستان ذات خداوند سبحان باشند .

به قول شهيد دكتر شريعتي ؛ آري اينچنين بود برادر .

بگذريم

جهاد سازندگي حالا ديگر فني تر شده بود و كارهاي ريز ؛ اون را اقناع نميكرد ؛ اين بود كه رويكردهاي جديدي ايجاد شد . ايده هاي جديد ؛ تلفيقي از كارهاي كوچك در دل طرح هاي بزرگ .

:  شيلات پالنگان ؛ احداث و ايجاد طرحي بزرگ كه در دل خود ؛ طرح هاي اشتغال زاي زيادي را به همراه داشت . ( بازهم ميگم و تكرار ميكنم كه از اين بابت ؛ مردم كامياران و بخصوص پالنگان ؛ وام دار تلاشهاي مرد تركي هستند به نام بيگلر اسدزاده مدير وقت شيلات كردستان ؛ هر چند همكاران ايشان چه در جهاد سازنگي استان و بخصوص شهرستان كامياران هم زحمت زيادي كشيدند ؛ اما پيگيري و پافشاري شخص ايشان معجزه گر بود ) چه اگر اين اتفاق نميافتاد ؛ پالنگان از بن بست خارج نميشد و كامياران هم تبديل به يك شهر نيمه توريستي نميشد . هر چند برخي ناسيوناليستهاي مخ به گچ را خوش نيايد !!!

: پروژه عظيم سد گاوشان ايجاد شد ( كار ساخت ساختمان سد گاوشان و تونل انتقال آب آن به دشت كامياران و .. را شركتي به نام جهاد توسعه به انجام و اتمام رساند ؛ كه يكي از شركتهاي اقماري جهاد سازنگي بود ) و ( عمليات زهكشي و ساخت كانال هاي آبرسان و اجراي طرح هاي آبياري تحت فشار در دشت كامياران را هم شركت جهاد نصر كردستان انجام و در دست ساخت دارد ؛ كه باز شركت اقماري جهاد كشاورزي هست و رئيس هيئت مديره آن ؛ رئيس سازمان جهاد كشاورزي هست كه بسيار انسان نجيب ؛ مودب ؛ و در كار خود عالم هست . )

و

: پروژه هاي عظيم گلخانه روستاي ماويان ؛ و دامشهر آهنگران كه انشالله اگر به بار بنشيند بسياري از فارغ التحصيلان بيكار رشته هاي كشاورزي را به كار خواهد برد .

چند روز ديگر ( 27 خرداد ماه ) سالروز تشكيل ؛ اين نهاد اللهي ست ؛ پيشاپيش تبريك ميگوييم و خسته نباشيد ميگوييم به اين عزيزان . هر چند شايد حتي يكي از آنها هم از اين نوشته مطلع نشود .

يا حق

 

عيسي آذرگر . هيجدهم خرداد ماه 1391